|
به انتظار ننشينيم ... به انتظار بايستيم ! |
|
می آید از دور در زیر مهتاب مردی سواره با مشک بی آب چشمان اسبش از غصه نمدار چشمان ساقی همچون می ناب آهسته آید نزدیک خیمه با سینه ای سخت از غصه بی تاب سر می گذارد بر چوب خیمه می بارد از غم بر طفل بی خواب ناگه ز خیمه مردی برون شد با نور مهتاب سرمست و شاداب گوید به نرمی در گوش عباس این گریه کیست در زیر مهتاب پاهای ساقی از غصه خم شد با گریه می گفت سقای بی آب محرم ۸۴(تنها) سلام دوستان دریا دوباره نغمه غم ساز کرده است گویا که دل هوای تو را باز کرده است با شانه های خم شده این مرغ چیده پر سوی خیال سبز تو پرواز کرده است اما بدون روی تو در خلوتی غریب پایان زندگیست که آغاز کرده است دیگر دلت هوای مرا هم دمی نکرد ای دل ببین برای تو هم ناز کرده است گویا که غم تمامی معنای غصه را در سرزمین قلب من ابراز کرده است تنها نه من ز غصه دل نغمه می زنم هر کس ز او شنیده در آواز کرده است تنها 24 /06 /87 الهم عجل لولیک الفرج الهم القفر علینا ذنوبنا والرفع الخطایا وستجب دعواتنا بحق لطفک المخفی یا الله !!! عیدیاتونو گرفتین ...یاد آدمای گناه کاری هم که دلشون تیره شده و نیاز به دعا دارن بیفتین... یاد کسایی که سالها قبل عاشقانه به این امیر عدالت عشق می ورزیدن ولی الان بین ما نیستن یا رو تخت بیمارستانن یا مثل پدر من زیر خروارها خاک خوابیدن هم باشین و با یک صلوات روحشون رو شاد کنین ...الهم صل علی محمد و آل محمد . التماس دعا ... یا مهدی تا اطلاع ثانوی دشمنی تعطیل دیگه ! رونق عهد شبابست دگر بستان را مي رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن باز رسي خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان مکن سرگردان را ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند بر سر کار خرابات کنند ایمان را یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکه که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون بدر و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را نشوی واقف یک نکته ز اسرار وجود تا نه سرگشته شوی دایره امکان را هر که را خوابگه آخر ز دو مشتی خاک ست گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن ست که بدرود کنی زندان را در سر زلف ندانم که چه سودا داری که بهم بر زده یی گیسوی مشک افشان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را درآخر باید بگم : به دعای این زمینی نتوان رها شد از غم که خدا کند بمیرم به دعای کبریایی ! هله عاشقان که تنها همه داغ گریه دارد به خزان سر رسیده زبهار آشنایی ! یا مهدی خودت برای بخشش ما دعا کن! اگه نشد ... به خدا بگو دیگه این زندگی برای من از مرگ بدتره ! بگو حداقل اگه نبخشید... مرگ رو دریغ نکنه ! یا حق از اینکه قرارشده که از امروز تو این عبادتگاه سهمی داشته باشم خوشحالم امیدوارم اولین مطلب ارسالیم به این وب مورد قبول شما قرار بگیره... { ميتوان امام (ع) را چونان مغناطيسي دانست كه شاخص قبلهنماي قلوب انسانها و قطبنماي تمام هستي به سوي آن وجود مبارك جهت ميگيرد، تا گمشدگان صحراي جهالت را به خورشيد وجودش رهنمون شود } .........................................................................................
سلام دوستان هر كس امام زمانش را نشناخته باشد و بميرد ... به مرگ جاهليت مرده است ! و خداوند نمي توانست اجر زيادي به آنها بدهد ! چرا كه او را عاشقانه عبادت نمي كردند ! كه بي دريغ به او رحمت دهم ! و خود را لايق بيشترين نعمات من كند !(كه بهترين نعمت همان رسيدن به وصل خداوند است ! ) پس خدا وند انسان را آفريد ! تا بر خلاف فرشه ... او را با عشق عبادت كند ! و امانتي بس بزرگ را بر دوش او قرار داد ! همانا ما امانت را بر بر آسمانها و زمين و بر كوه ها عرضه كرديم ! آنها خود داري كردند از قبول آن بله دوستان ! اين عشق بود كه دليل برتري انسان بر فرشته شد ! و همين عشق هم مي تواند انسان را جاهل ستمگر كند ! يادمان باشد ... ما آفريده شده ايم كه عاشق آفريدگار خود شويم ! نه عاشق شيطاني كه برتري انسان را قبول نكرد ! و بياييد اينگونه با پيروي از او بر خود ظلم و جهل نكنيم ! تمام تكليف ما از آفريده شدن در اين دنياي هستي اين است ! كه عشق را بيابيم ! و خداي خويش را عاشقانه عبادت كنيم ! و به قول حافظ : عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرايد نابرده گنج مقصود از كارگاه هستي ! ما آفريده نشده ايم كه فقط خداي خويش را اطاعت كنيم ! چرا كه فرشته ها خيلي بهتر از ما از خدا وند اطاعت مي كردند ! ما آفريده شديم تا خداي خويش را عاشق شويم ! و به جاي يك عمر زهد خشك ... يك لحظه با شوق با او سخن بگوييم ! كه به خودش قسم كه تمام عمرآدميت ما همان يك لحظه بوده است ! كه عشق را فهميديم .. و عاشق او شديم و عاشقانه بسوي او حركت كرديم ! پس عاشق باشيم ... عاشق او كه ما را بر همه مخلوقات برتري داد به عشق ! و بيايم ثابت كنيم كه مي توانيم ظلوما جهولا نباشيم به خود ! مهدي جان ... چگونه مي شود منتظر تو بود و عاشق تو نبود ! چگونه كسي مي تواند بگويد من مطيع تو ام و لي تو را عاشق نيستم واسمم منتظر است ! آه كه 1500 سال پيش حسين (ع) گفت : هل من ناصر ينصرني ؟ و 72 نفر لبيك گفتند ! واي بر من مسلمان كه تو 1500 سال هر روز گفتي هل من ناصر ينصرني ؟ و من فقط گريه كردم ! باز تو گفتي هل من ناصر ينصرني ؟ و من ندبه خواندم و نشستن و فرج خواندم و به انتظار نشستم ! و 313 نفر نشديم كه تو بيايي ! و نجاتمان دهي از تباهي ! دوستان بياييد به انتظار ننشينيم ! به انتظار بايستيم ! يادمان رفت كه كل يوم عاشورا و كل عرض كربلا ! مردم حسين زمانه را بشناسيم ! و بياييد مروان زمانه نباشيم ! و اگر حاني ابن عروه نشديم ... حرابن رياحي شويم ! نه شمر زمانه ! يادمان باشد تنها هستيم ! و بسوي او با عشق حركت كنيم ! چرا كه بي عشق اين راه به سر انجام نخواهد رسيد ! اي دوست جوانم ... اي همكلاسي ديروز و اي نويسندگان و وبلاگ نويسان امروز اين وظيفه من و توست كه به سوي او حركت كنيم ! و ديگرا ن را هم با خود ببريم ! يادمان باشد كاري نكنيم ... كه به قانون زمين بر بخورد ! الهم عجل لوليك الفرج التماس دعا راستي دوستان خوبم ... جوانان ايران زمين لطفا وقتي نظر ميدين حرف و نظرتون رو راجع به نوشته بنويسين ! يا مهدي ممنون گوش مي كنین اگه امشب حرفمو نمیگفتم گلوم می ترکید ! دوستان منو ببخشن یه شعر میذارم و میرم: در این پیچیدگی هیچ دراین سراسر دروغ سراسر فریب(دنيا) چه حقیقتی نهفته است که عالم سراسر در پی اوست از روز خلقت تا کنون این چه غمیست که در دل ماست این چه فراغیست که در دیده داریم دل به کدامین فرستاده دادیم حقیقت چیست؟ حقیقت کجاست؟ هر قومی،هر مذهبی،هر فرقه ای که داریم همه محتاج آخرین رهنماییم حقیقت اوست و در دل ماست گر منت گذارد بر روی دیده ما گر منت گذارد گرم کند محفل ما ... جان فدایش میکنیم با دل و جان ! این جان بی ارزش چه ارزش دارد در پیشگاه قدومش ! هزاران جان گر داشتم میکردم فدایش ! زمزمه ی هر لحظه ام خدا کند این جمعه بیاید خدا کند که بیاید شروع کند حضورش را خدا کند که بیاید تمام کند این انتظار را خدا کند که بیاید روشنی عالم شود خط بکشد بر ظلمت خدا کند که بیاید بیایید همه با هم بگوییم : خدا کند که بیاد !
یا مهدی (عج)
آقای من !
ای آنکه تو را هستی معنی
هستی را تو در عشق معنی
عشق را در خال لبت معنی
خال لبت را در گوشه لب محمد(ص) معنی
محمد(ص) را در نور خدا معنی
نور خدا را در حجت معنی
حجت را در انتظار معنی
انتظار را در تلاش معنی
تلاش را ساختن معنی
ساختن را در شدن معنی
شدن را در هستی معنی
هستی را در عشق....
.....
مولای من !
تو نقطه پرگاری که
هستی و عشق و انتظار وتلاش و شدن
در گرد تو می چرخد
چون تو هستی ، عشق معنی می دهد
چون می آیی ، امید معنی می دهد
پس تورا به خالق عشق قسم که بیا
تا عشق و امید همچنان زنده بماند
بسم رب المهدی سلام بر تو ای آقای من مولای من مهدی جان این جمعه آمد و تو نیامدی مهدی جان دیگر قلب من طاقت دوری تو را ندارد آقای من گفتند دوری و دوستی ولی چه طولانی شد این دیدار. ولی میدانم مولای من آنقدر مهربانی که با این حال که در میان ما نیستی ولی باز به ما توجه وعنایت داری. که اگر حضور تو در این عالم نبود از رحمت خدا دور می شدیم. مولای من می خواهم تا آمدنت صبر کنم ولی با دلم چه کنم که هر روز بی قرار آمدن توست ؟ مهدی جان میدانم من یک آدم گناهکارم که لیاقت شما را ندارم. ولی آقا جان بیا به خاطر فقیر هایی که تو کوچه می نالند و به دست های مهربونت نیاز دارند ظهور کن. بیا به خاطر یتیم هایی که هر روز انتظار آمدنت را می کشند و میخوان پشت وپناهشون باشی ظهور کن. آقا جان میترسم . میترسم آنقدر نیایی تا دیگر قلبم برای آمدنت نزد. من به کسانی که آن روز تو را می بینند و در دو سوی خیابان قلب های سبزشان را به تو هدیه می دهند حسودیم میشود. چرا دوری زتو تقدیر باشد اللهم عجل الولیک الفرج مثل همیشه دنبالش می گشتم . مجلس شروع شده بود. میدون امام خمینی پر بود. دعای ابو حمزه در دل تاریک شب خونده میشد. من بی تابانه با نگاهم جستجویش می کردم، اما ندیدم. میدونستم که بود.....اما ندیدم. سر گشته و نا امید به خونه بر گشتم . دلم هوای او را داشت . پس چیکار کنم؟ .. ... صبر میکنم ! ....... بازم می گردم....... باید تموم وجودمو از او پر کنم. شب جمعه شد. قرار بود بریم دعای کمیل که تو گلزار شهدا برگزار میشد. کنار شهدای عزیز دعا شروع شد. خدا رحمتش کنه ، شهید ردانی پور دعا را می خوند ـ خیلی مدیونشم ـ او دعا را خوند . نه نوحه خونی ، نه شعر ، نه روضه ... فقط دعا را خوند و فریاد میزد : خدا......... میگفت خواسته ای داره که امشب باید بگیره . هر کس هر چی می خواد باید خودش بگیره. فریاد خدا، خدای او فضا را پر کرده بود. و من همچنان نگا هم می گشت در پی او ... اشک امانم نمی داد. از لابلای اشکهام یک دفعه دیدمش . به جون خودم دیدمش . در افق .... با لبخند... به ثانیه نکشید. چنان سریع و کوتاه بود که خودم هم نفهمیدم دیدمش. ....... و حالا بعد از سالها هنوز متحیر اون لبخندم. آیا هنوز هم به من لبخند میزند؟؟ اگر بزند بسیار بزرگوار است!!
از پروانه خواستم , راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد. پاسخ داد : سخن گفتن با گلها به چه کارت ايد ؟ گفت : کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است ؟ از اين گل و ان بوته , گفت : اسمش چيست که اينگونه از ادميان دل برده است ؟ گفتم به زيبايي نامش نديدم . گل نرگس را مي گويم . مي شناسي اش ؟ به ناگاه ديدم پروانه , بالهايش به روشني شمع مي درخشيد . گويي شعله از درون , توان رفتن نداشت ... به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ... آری ... او گل نرگس را يافته بود . شراره هاي وجودش خبر از ان گل زيبا مي داد ... در صحراهاي غربت , تا ادينه اي ديگر, به انتظار نشسته ام , تا شايد به همراه پروانه اي , به ديار اشنايت قدم گذارم ... محمد
|
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387
monesam khoda
وبلاگ مدير
|